تبليغاتX
نسیم عشق

نسیم عشق

صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم تو خدای عاشقایی تو تموم کس کارم

دست نوشته ى من...

سلام من برگشتم دلم برای همه تون تنگ شده بود... ممنونم از همراهی تون...

 دلتون شاد و پر از امید باشه... راستش تو این یک ماه و نیم اصلا حالم خوب

خوب نبود...امروز روزه بخصوصی هستش برای من...باشه الان میگم برای 

چی؟...

bia2banist

زندگی برایم میگذرد... حالا بماند... نه آرزویی بر دل نه امیدی برای ادامه این راه...

گله ای نیست... من هنوزم که هنوزه هستم ولی نمی دانم برای چه؟ شاید برای... باز

 هم نمیدانم...؟

سلام... خوبی دلارام جان... امیدوارم هرجا که هستی با هر که هستی خوب باشی...

بی مقدمه میرم سر نگفته هایم با تو... دارم برات نامه می نویسم ای تویی که برای

 همیشه از من جدایی... میدونم این نامه هم به مخاطب اصلیش که تو باشی نمی رسه...

 حرفای زیادی دارم... افسوس نه تو هستی و نه مجالی برای صحبتی مانده... ولی من

عاشق غریب حرفایم را تا جایی که بتوانم می نویسم تا بیشتر از این در این دل شکسته

 ام جا خوش نکنند... آخه ظرفیت این دل تمومه... بیشتر از این گنجایش غصه و غم 

 نداره... درسته که دیگه دلارام من نیستی ولی بر حسب عادت بزار این جوری

 صدات کنم... میدونی دلارام  تنها از تو یادت باقی مونده که اونم بعد این همه مدت داره

بی رنگ میشه مثل تنها ماندن من... مثل شکستن من... نمی خوام الان ازت گلایه کنم

یا حرفی بگم که خاطرت آزرده بشه... امروز روز مقدسی برای هر دویمان بود ولی

 افسوس فقط در یاد من ماند آن عهد دیرین... امروز سالروز دل سپردن من و تو

بود... ترنم آشنایی که زود گذشت و خیلی زود هم به خاطره ها پیوست... ای کاش

هرگز با چشمای تو آشنا نمی شدم... تو غریب آشنایی بودی که با رفتنت باور را از

 خاطر من ربودی... زیباترین و بهترین اتفاق زندگیم و در آخر سطر قشنگترین

اشتباه زندگیم در چنین روزی رخ داد... یادش به خیر... میدونم خیلی وقته از یادت

 رفتم... ولی من امروز را به یاد روزهای شیرین گذشته مون به خودم تبریک

میگم... به تو هم تبریک میگم گرچند میدانم از یاد برده ای مرا...  فقط می توانم

بگم: چه روزگار بی رحمی داریم... عاشقا زود فراموش میشن و خیلی هم زود از

 صفحه روزگار پاک میشن... یادمه تو رویاهای شیرینمون عهدی بسته بودیم که

این عهد و پیمان من و تو شکستنی و گسستنی نیست... و قسم خوردیم که تا آخر

عمر بهم وفاداریم... ولی افسوس که اون قول و قرارها حرفی بیش نبود... نمی

خوام دیگه به گذشته ها برگردم... در این یکسالی که بی تو به سر کردم خیلی

تکمیل شدم... به ماهیت اصلی آدما پی بردم... مخصوصا تو...! چه روزها و

شبهای سختی را طی کردم... بگذریم نمی خوام  دوباره غصه این دل تکرار بشه...

 آخه دیگه رمقی برام نمونده... تا امروز هر چی بود تکرار خاطرات با تو بودن

بود... از امروز هم دل می سپارم به روزهای بی خاطره... در آخر حرفام بذار

بگم: دیونه ی تو هنوزم هست... ولی دیگه منتظر تو نیست... از تو هم گله ای نداره

 لابد سرنوشت من همین بوده تا چشمای خیس من همیشه دلواپس جاده ها باشه...

 

 bia2banist

پی نوشت: یاد ۱۹ مرداد ۸۴ به خیر... و به نقل قول از فروغ فرخزاد:

::روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم::

::آن من سرسخت مغرورم  یا من مغلوب دیرینم؟ ::

::درسایه پروردگارشادباشید همراهان همیشگی محفل عاشقانه ها:: 


 

نوشته شده توسط سیاوش در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 6:0 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

 

   

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم  نمیشه...به معنی واقعی این جمله رسیدم... خواستم از این به بعد بهت فکر  نکنم... خواستم دیگه عاشقت نباشم... خواستم فراموشت کنم...دلم مى خاست بی خیالی طی کنم... می خواستم مثل تو از خاطرات روزهای شیرینمون به  سادگی عبور کنم... خواستم از نو شروع کنم... خواستم به زندگی لبخندی دوباره بزنم... می خواستم بشم یه آدم دیگه غیر اون عاشقی که تو با عشق و

 وجودت ساخته بودی... ولی نشد!؟ می فهمی چی میگم: نشد... نمیشد ازت  

بگذرم... هر چقدر هم بد باشم... هر چقدر هم بی احساس و بی عاطفه باشم...من نمى تونم

فراموشت کنم... نمی تونم... هنوز تسبیح گو و مداح گو اسم تو  هستم... هنوزم زائر عاشق پرستم... هنوز با اینکه تنهام گذاشتی نقش چشمای  نازت از پرده افکارم میگذره... مگه میشه من یادم بره اون همه عشق و صفا  رو... بهم نگو همه اونا تظاهر بوده... بذار حرفی که تو دلم مونده بهت بگم  نمی خوام مثل غصه نداشتنت تلنبار بشه تو دلم... با همه نامهربونی های  سرنوشت با همه بی وفایی های خودت دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مونم...  می دونی چی میگم: قدرمو ندونستی شاید هم من لایقت نبودم... ولی من  عاشقت می مونم... عاشقت می مونم...

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

چه موهبت عظیمیست این عاشق بودن... عاشقی را لمس کردن... عاشق موندن... و بالاخره با درد و غصه ها یه جوریی کنار آمدن... زمانی بود که ترس داشتم از تنها ماندن... الان نمی ترسم...  تنها فقط چشم به آینده دوختم... زمان به چه کندی میگذرد... راه درازی در پیش است باید رفت تا به نقطه پایان رسید... آنان که رفتند بی ما لحظه ای صبر نکردن برای ما... ما هم باید برویم به سوی آینده نه به سوی آنان... بیشتر از این نباید گدایی عشق کرد... لیاقت نداشت که عشقم را باور نکرد... نه از تو نگاهی خواهم که عاقبتش صد افسوس باشد... و نه از تو کلامی خواهم که مرا صدا زند... دیگه اضطراب لحظه ها برایم مفهومی نداره... دیگه بی قراری در وجودم پنهان نشده... احساس میکنم به حقیقت زندگی رسیده ام... آری از حرف تا عمل فاصله بسیار است... هیچ کس همون جوری که هست خودش را نشان نمیدهد بلکه تظاهر به خوب بودن میکنه... یا... ای کاش آدما همیشه خودشون بودن... ای کاش... اگه این جوری میشد هیچ وقت دلی آزرده نمیشد... هیچ وقت هم دلی بی خودی امیدوار نمیشد...


 

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنى...


 

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


کابوس...

نگاه کن و ببین که چگونه اشکهایم به دریاچه ی بی رحم سرنوشت میریزد

و لبهایم چگونه بی پروا تو را میخواند.

ترس از تکرار کابوسی که زندگی ام را به سیاهی کشانده بود وجودم را میلرزاند.

نرو، هرگز نرو!

نمیخواهم عاشقانه هایم با رفتنت در آتش جهنمیه سرنوشت بسوزد.نمیخواهم

دستانت را به دستان خاطره های شیرینم بدهم و تو را به ناچار به دست فراموشی

بسپارم.نمیخواهم به رفتنت بیاندیشم و خود را در خرابه های سرد و تاریک ،تنها

و با فانوسی نیمه جان ببینم.

بمان، بمان و تنهایی دستهایم را از یادم ببر. بمان و بگذار با تو باشم.

و چه خوش است اگر با من بمانی و لحظه ی مرگم نیز در آغوش تو جان دهم.

با من بمان...

 


 

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

 

سلام الهه ی رویاهام... چه عجب! بعد نود روز به خوابم اومدی... نمیدونی چی کشیدم تو این مدت... همون بهتر که نیستی تا شاهد پرپر شدن کسی باشی که زمانی تنها تک سوار عاشقت بود... الان میدونم یکی رو داری که بیشتر از من هوا تو داره... درسته غمگینم از بی تو بودن و همش انتظار واهمی دارم... ولی اینو بدون که از یک طرف خوشحالم چون خبری ازت نیست و من این بی خبری را به فال نیک می گیرم... تو خوشبختی مگه نه...؟ منم آرزوم همینه خوشبختی تو...چه با من که نمیشه گفت... ولی با یکی دیگه هم لحظات قشنگی را سپری کنی... به خدا واسم یک دنیاست... منم خوشحال میشم که یکی دیگه بیشتر از من دوستت داشته 

 باشه و تو رو به آرزوهایی که همیشه ازشون صحبت میکردی برسونه... ولی اگه باهات نامهربون باشه و تو این بی خبریها تو هم غمگین باشی دلم بیشتر ترک برمیداره... آهان یادم اومد واسی چی این وقت شب! شب که نمیشه گفت این وقت سحر به یاد تو افتادم... چند دقیقه پیش به خوابم اومده بودی و منو خوشحال کردی یک لحظه از دور دیدمت... مثل همیشه نگایی غریبانه بهم داشتی... نزدیک تر شدی بهم و این دفعه بر خلاف همیشه زل زدی تو چشمام و گفتی این قدر بد بودم که از یادت رفتم و منو فراموش کردی...! تعجب کردم...! من فراموشت کردم... منی که زندگیم شده رویا تو... وای خدای من چقدر قشنگه امشب... گریه ام گرفته نازنینم...بغضم ترکید... ای خدا دیگه این قدر بدبخت و حقیر شدم که فقط باید منتظر باشم کی به خوابم میاد... ای خدا نمی بخشمت... خدا چرا من؟ آخه چرا منو عاشقش کردی؟ خدایا من دیگه طاقت ندارم... بکش منو دیگه... راحتم کن دیگه... ای خدا من دلم برای مهربونم تنگ شده... می فهمی خدا چی میگم... با توئم خدا... کسی دیگه که اینجا نیست...من هستم و خلوت خودم و تو ای خدا... من جواب سوالاتم را از کی بگیرم...؟ جوابمو ندادی... تو هم قهری باهام...؟ 


 

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


با من بمان...

 

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

تا بداني "بي تو" چه مي کشم

کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را مير ساند که اميد و آرزوهايم بي تو

آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

 


 

نوشته شده توسط سیاوش در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

 

به راستی عشق چیه؟ کسی نیست جوابم را بدهد! یه حرف تکراری از بزرگترها: عشق هم

عشقای قدیم... به راستی چرا این حرف را می زنن؟ مگه اون موقع چی بر عاشقا می گذشته؟

این همه قصه و داستان از کجا سرچشمه گرفته... آیا برای دل خوشی نسل امروز بوده؟ یا

عاشقی هم یه حرفه؟ چه جوری می فهمیم که عشق به معنای واقعی در رگهایمون جاریه...؟

عشق هم اکنون بازی دوران شده و هیچ گلی از آفات این حس در امان نیست... عشق برای همه

 یه قمار شده... یا برنده برنده... یا از همون ابتدا بازنده... تازگیا مد شده همه عاشق میشن... با

اینکه با ابتدایی ترین واژه ع ش ق ناآشنا هستن...از عشق به عنوان پلی برای هدفهایشون استفاده

میکنن... طفلکی هر کی که به معنای واقعی با هزار آرزو و امید عاشق میشه... معلوم نیست چه

 موقع زیر دست و پا خواسته ها و هوس های عاشق نماها له میشه...جامعه ما هر چی متمدن تر

بشه احساسش کمتر میشه و آخر سر همون یه ذره احساس هم در نطفه خفه میشه... میدونم قدیما

عشق از جنس خالص بوده... نه  اینکه مثل امروز ما مخلوطی ازهوس... دروغ... نیرنگ و ریا

 باشه... حالا عاشقی بماند... آدم وقتی این همه نامهربونی می بینه میگه: نمی خوام عاشق باشم...

 بزار عشق تنها درهمون کتابهای خاک خورده پدربزرگ باشه...

.........................................................................

پی نوشت: در مورد خودم  بگم خواستم این آپدیت متفاوت باشه... حقیقت همیشه تلخه...

 


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

 

باور کن من هنوز همون عاشق صادقم... باور کن هنوزم خراب اون نگاهتم... دست تقدیر تو رو

 برد واسه همیشه... تو رو برد به دست نیافتنی ترین روزها... نگفتی خداحافظ  ولی بی بهونه از

 روزگارم رفتی ... از پشت دیوارهای سکوت صدای شکسته شدن شیشه ها میاد... نه عزیز این

 شیشه نیست... این قلب منه که با رفتنت شکست... دیگه این گلایه ها هم مرهمی واسه قلب شکسته من نیست... نیست... تو این هوای غبار گرفته... در این سکوت مبهم تنهایی... به دادم برس... بیا و مثل اون وقتا جون پناهی واسه هق هق گریه هام باش... عاشقت هنوزم درجستجوی تو هست... تو کیمیاترین معشوق بودی... تو همراز و سنگ صبور من بودی... چی

 شد اون همه احساس شیرین... چی شد...؟ مث خورشید طلوع کردی تو آسمون من ... ولی چه

 زود در افقی دیگر نور افشانی میکنی... بهت بد نگذره بی من... الان طلوع وغروبت واسه یکی دیگه ست... عاشق چشم انتظارت هر روز چشم به آسمون داره... اگه میگه دعا نمیکنه دروغ میگه... هنوز دست به دعاست برای بازگشتت...  آخه عشقو با تو فهمید و شناخت. پس چه جوری می تونه به یکی دیگی بگه دوستت دارم... عاشقت می خواد همیشه همسفرت باشه... درست که نیستی ولی یادت که اینجاست... این عشقی که تو دلمه هدیه خداست... هوس که نیست... پس می مونم تا انتها... عاشقت می مونم... تا اینکه پر بزنم به سوی عشق ابدی...ای خدا

تو که مرا با عشق آشنا کردی پس قصه عشق را در من تمام کن... خدایا همیشه عاشقم نگه دار و هیچ وقت دلم را به سوی کینه ونفرت سوق نده... آمین...

                    


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

تو هم یه روز به انتها می رسی... مطمئن باش... تو هم یه روز به مرگ باورها می رسی... من که این قدر ادعا بزرگی میکردم جا موندم تو گرداب غمها... تو چی... تو هم یه روز می فهمی قدر عاشقتو... ولی اون روز منی دیگه نیست... دیگه انتظار هم مفهومی نداره... چون تو دیگه بر نمی گردی... چیه...! ناراحت شدی... باز هم سرزنش کردم تو رو... خوب منو ببخش که تنهام گذاشتی... اصلا من بدم... تو آدم خوب قصه ای... ولی یه چیز بهت بگم... چرا قسم خوردی که همیشه پیشم می مونی... تو رفتی  به یه سفر... سفری متفاوتر از همیشه... دیگه بر نمی گردی... ولی هنوزم عشق منی... الان همین نفس کشیدن هم برام عذابه... آخه به چشم خودم دیدم که عاشقی تو دیار ما معنایی نداره... عاشق همیشه تنهاست... ولی عشقت خیلی درسها بهم آموخت... عاشقی یعنی ایثار... عاشقی یعنی شکستن به خاطر یار... هر کسی ارزشی داره... ولی تو از ارزش خودت گذشتی... تو از عشق ساده و بی ریا من گذشتی... عشقت بهم آموخت که عاشقانه زندگی کنم... عاشقی تو دروغه... چرا دروغه...؟ آخه با شکستن غرورم توسط تو فهمیدم حرفای عاشقانه فقط در لغت قشنگ بود... موقع عمل کردن به عهدت جا خالی کردی... بی خیال ای عاشق... ولی من یه عاشقم از نسل دلسوختگان این دیار... یه زود فراموش شده تنها... ثانیه ها دقیقه ها ساعتها روزها و شبها و ماهها و فصلها و بالاخره سالها از بی تو بودن میگذره... از تو خاطره ای پر رنگ در ذهنم میمونه... ولی از من هیچی در ذهن تو نمیمونه... دلم شکست... گر گرفت... آتیش گرفت و سوخت... دم نزدم... تو برو به سلامت خدا به همرات... من این دلو یک کاریش میکنم... نترس آه من بی اثره...  

   

 


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت


خورشید من دلارام...

 
تو برايم خورشيدي كه در شب مي تابي ماهي كه در روز منتظر ستاره اي
تو چه بودي شايد يك فرشته شايد هم يك افسانه ي نا تمام
تو مي روي مثل خورشيد مثل ماه ولي بر نمي گردي مثل آرزوها
شايد هم تو در شب بر مي گردي تا در سياهي شب نبينم چشمانت را
شايد در روز بر مي گردي تا در گرماي خورشيد احساس نكنم گرمي دستت را
من درهاي قلبم را به روي تو باز كردم شب ها را با ياد تو سحر كردم
تو هنوزم مرا نمي شناسي
من آن برفم كه تو در تابستان منتظري
من آن برگ زردم كه تو در بهار منتظري
ولي تو همان خورشيدي كه مرا آب ميكني
ولي اين را بدان اگر برفم باشم تو را با سردي ام مي سازم
با سكوتم آواز مي خوانم با برگهاي زردم تو را گرم ميكنم
تا بگو يم هر چه باشم هر چه باشي
تو در قلبمي هر جا باشي

             


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ى من...

رسم دیرینه عاشقا رو خوب ادا کردی... منظوچیه؟ بی وفایی در عشقو میگم که تو در حق عاشقت ادا کردی... بهت بر خورد!؟ تو به این تنها گذاشتنم چی میگی؟ قسمت و تقدیر لابد... ول کن تو رو خدا این حرفا رو دیگه خریداری نداره... یه حرف تازه تربگو... بلد نیستی من بگم... پس خوب گوش کن... آرمانی که تو دلم داشتم بر آورده نشد... آرزوی رسیدن به تو برای همیشه در دلم خاموش شد... نمی دونم شاید هم حق با تو باشه و سرنوشتمون باید همین جوری رقم می خورد... بایدبگم لعنت به این سرنوشت... چه زود یادت رفت دوستیمون... خدایش من که حسود نیستم تو خوشبخت بشی... ولی دلم می خواست فراموشم نکنی... من دوبارهیه روز می بینمت اون روز چه جوری تو چشم من نگاه میکنی...؟ تو میدونی دردجدایی چیه؟ میدونم اگه دوباره ببینمت دیگه بی توجه از کنارم رد میشی...! آخه منکهنه شدم واست...  شاید دیگه نشناسی منو!  تو یه عروسک دیگه داری که با احساساتش بازی کنی...عشق من عروسک جدید مبارک... خدا کنه قدر اونو بدونیتا مثل من نشه... میدونم که میدونی قدرشو... چون عشق  پاک من تجربه خوبی برات بود... من باید به تنهایی تاوان عشق را پس بدم... من باید در سکوت لحظه ها بشکنم و صدای شکسته شدنم را جز خودم هیچ کس تا حالا نشنیده و نباید بشنوه... می خوام حالا که رسوای عشق شدم  دیگه رو به خاموشی برم... دیگه آه و افسوس هم فایده نداره... دیگه عشق واسم رنگ خاکستری شده... دیگه رنگهای روشن عشق به سوی من نمیاد...بعد رفتنت دوست ندارم کسی تو خلوت لحظه هام بیاد... آخه همیشه تو در یادمی... می خوام تنها باشم تنهاترین تنهای دنیا... 

                    


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


سکه ى 10 سنتى...

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»


 

نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت


شاخه گل...



اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار

 اکنون که زنده ام

صبر نکن تا بميرم

 بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد

و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را

در فراسوي يک مشت خاکستر سرد

پنهان کني

پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد

اگر دوستم داري

بگذار تا زنده ام بدانم






 

نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


Unknown
Eshghe Talkh
www.bia2.com